|
مثل هیچهیچک که می هیچد به دور شعر هایم ...
|
Yesterday the moon was blue
فرهاد!
and every crazy day brought something new to do,
باز شرو نکن!
and I used my magic age as if it were a wand
جون مادرت!
and never saw the waste and emptiness beyond,
بخدا دیگه نمی تونم، بسه دیگه چرا درک نمی کنی?!
The game of love I played with arrogance and pride
رو بد چیزایی دس می زاری بخدا!
and every flame I lit so quickly, quickly died
the friends I made all seemed, somehow, to drift away
and only I am left on stage to end the play
این Yesterday هم ما رو نمود
یکی نیس بگه خب ک س خل اون کلید آی پد رو بزن ساکتش کن.
مگه مازخیستی!?
...
خوب که فک می کنم می بینم چه زمونه ی عجیبی شده!
مثلا بعضیا به آهنگی که با هاش 3کس می کنن فک می کنن و بعضیام مث من به 3کسی که آهنگا با روحشون می کنن
بکش بیرون!Yesterday
جایگزینی شد به جای اصطلاح مونوس گیید ماره
گاهی فکر می کنم
هیچ چیزی آنطور که خدا می خواسته پیش نرفته است
...
دیریست به هیچ چیز فکر نمی کنم
و علاقه کلمه ای نیست که در دایره المعارف من ترجمه شود
...
گاهی فکر می کنم که مرده ام و خدا
فراموش کرده چشمهایم را ببندد
...
بیا و تلنگری به شیشه ی تنهایی ام بزن
مرا از خواب زنده بودن بیرون بیار
بیا ای فرشته ی مرگ بیا
بیا
تو را من چشم در راهم شباهنگام
كه مي گيرند در شاخ تلاجن سايه ها رنگ سياهي
وزان دلخستگانت راست اندهي فراهم
تو را من چشم در راهم .
شباهنگام ، در آن دم كه بر جا دره ها چون مرده ماران
خفتگانند
در آن نوبت كه بندد دست نيلوفر به پاي سرو كوهي دام
گرم يادآوري يا نه ، من از يادت نمي كاهم
تو را من چشم در راهم
بیا!
مطلع رمان " چاه بابل" ، نوشته رضا قاسمی.
هرچه را از اینسو بافته ایم
از آنسو پنبه می کنیم تا از نو دست به کار شویم
تا به یاد نیاوریم که به طرز مرگباری تنها هستیم
بخشی از کتاب *وردی که بره ها می خوانند* اثر رضا قاسمی
( شعرم تمام شد و من تمام شدم )
دو نخ مانده تا شب تمام شود
هر چه دود كردم شبيه تو نشد.
***
هر چه آتش زدم
فوت كردم
هر چه آرام ماندم
سكوت كردم
شب شبيه نگاه تو نبود
دود موج گيس تو نشد.
***
دو نخ مانده تا كولي آوازش تمام شود
دو نخ مانده تا من تمام شوم
هر چه دود كردم
خيال تو نشد.
دیشب:
موزیکی، اسپانیش
مزرعه ای، گندم
و رقص دخترکی که از باد هم کولی تر بود.
...
امروز:
صدای پنکه ای ناشی
اتاقی دم کرده از عرق و تب
و من که باز، تمام روز را خواب مانده ام.
فردا...
را شما تصور کنید،من باید بخوابم.

...
یادته می گفتی رنگ روسریت، تو رو یاد من می ندازه
که گل گلی قرمز، قشنگ تر از پیچ پیچک های سبز تو همه؟
تو که اصلا روسری سر نمی کردی!
پس چی می گفتی که بارون گل های قرمز گوشه ی روسریت رو آب داده
ناقلا نکنه سرما خوردی،
اونوقت عطسه که می کنی
بینی ت رو با گوشه ی روسریت پاک می کنی؟
بوس کردن که شمارش نمی خواد؛
که هر وقت می خوای بوسم کنی باید تا سه بشمرم
تازه، بیشتره وقتا سر دو
بابات از راه می رسه و گوشی رو می ذاری
اونوقت من تا هزار باید بشمرم تا زنگ بزنی!
من که از ده به بالا رو یادم میره وقتی نیستی
باید ده تا ده تا نبودنت رو بشمرم .
بعضی وقتا فک می کنم چه خوب بود آدم هزار تا انگشت داشت
تا سر شمردن نبودنت، انگشتای من گره نمی خورد.
...
...
...
...
...
من در مورد چی صحبت می کنم؟

بودن یا نبودن؟
مسئله ای نیست اگر نباشی !
سیگار و قهوه هست.
و تنهایی عادتی است همیشگی.
***
تیک. تاک. تیک. تاک. تیک. تاک. تیک. تاک. تیک. تاک. تیک. تاک. تیک. تاک. تیک. تاک. تیک. تاک...
ساعت اتاق لطف می کند و تا صبح را برایم می شمرد.
تیک. تاک. تیک. تاک. تیک. تاک. تیک. تاک. تیک. تاک. تیک. تاک. تیک. تاک. تیک. تاک. تیک. تاک...
:«لحظه ای اجازه بدهید.»
تیک. تاک. تیک. تاک. تیک. تاک. تیک. تاک. تیک. تاک. تیک. تاک. تیک. تاک. تیک. تاک. تیک. تاک...
اجازه نمی دهد!
تیک. تاک. تیک. تاک. تیک. تاک. تیک. تاک. تیک. تاک. تیک. تاک. تیک. تاک. تیک. تاک. تیک. تاک...
***
به روز نمی شوم.
ساعت ها اجازه نمی دهند فکر کنم.
تنهایی ام را به یادم می آرند.
***
خسته ام .
از بودن ها و نبودن ها .
خسته ام.
این روز ها عادت کرده ام تا بیشتر بشنوم
ساعت ها اجازه نمی دهند به روز شوم.
مرا ببخشید
و نبودنم را از بودن این ساعت ها بدانید.

« به ثانیه هایی که می آیند امید نداشته باش
به این " آنی " ها که می آیند و نمی مانند
به این فاحشه ها که خندهاشان دروغ است و اشک هاشان...»
( درد مبهمی در گوشم احساس می کنم .)
...
...
یاد ماهی های سفره ی هفت سین می افتم
که هرسال در باغچه ی خانه مان خاک می شوند.
یاد بادبادک هایی که برایشان دنباله می ساختم ، بلند...؛
و برنمی گشتند؛ چه با دنباله ، چه بی دنباله.
یاد امّ یُجیب هایی که برای مادر بزرگ خواندیم و
روبانی شد بر قاب عکسش.
...
(opeth رو روی تکرار گذاشته ام که تا صبح بخواند. تکانی به خودم می دهم ، سیگار رو از روی میز و لیوان رو از پشت پنجره برمی دارم. این فندک هم که مثل همیشه روشن نمی شه...)
...
این روز ها خیلی چیز ها مثل همیشه برایم روشن نمی شوند. ثانیه هایم خاموشند.
"اگر به خانه ی من آمدی،
برای من ای مهربان"
چراغ نیاور!
که به خاموشی ثانیه هایم عادت کرده ام.
...
( گوشم درد می کند
انگار کسی در گوشم فریاد می زند؛
زجه می زند ؛
می خندد؛
...)
حرف هایی دارم که نمی شه همین طوری بگم
لطفا گوشتون رو بیارین جلو
( البته اگر خواهر دینی من محسوب می شوید لطفا فاصله شرعی را رعایت کنید)
یه کم جلو تر
٬٫!¤٬٪×٫،*،(*)*)ـ،!٪×٬!¤٫!٫¤×٪٬ـ)(**،*(،،٫*٬!*،×،×٪٫×!¤٫٪!¤٫٪!×
حرفم را نمی فهمید؟
خوب برین عقب تا داد بزنم.
عقب تر
خوبه
ـــ×ـــــــــــــ××××ــــــــــــــــــــــ××ــــــــــ×××ــــــــــ××××ــــــــــــ×××
باز نفهمیدید؟
آخه دیگه چی جوری میشه گفت؟
آخه شما به چه درد من می خورین؟
اسم کتاب دوست عزیز و صمیمیم آقای محمود سودایی .این کتاب شامل دست نوشته ها و اشعار دوستمه .
نا گفته نمونه که طرح جلدش از خود منه .
عزیزان همشهری می تونن این کتاب رو از خانه کتاب تهیه کنن( اهل کاشانم ...)
عزیزان غیر همشهری، که علاقه دارن این کتاب رو بخونن می تونن به این آدرس یه میل بزنن و آدرس پستی خودشون رو برام بفرستن تا من از ایشون یه نسخه بگیرم و براشون پست کنم که مطمئنا محدودیت داره پس هر کس می خواد عجله کنه.
دو تا از مطالبش رو واستون میذارم تا بخونین.

کاکائو
(شمااز اینکه جورابتون ، پاتون ، با آدامس به زمین بچسبه بدتون می آد؟)
من بعد از مرگم
به احترامم یک دقیقه می خندم
(یه دستی به موهات بکشی ، نمی میری!)
یکی دیگر از شعر های به امید اینکه است
می پردازیم:
هی!
برگ ها را چال کن
یا از آن دور تر درخت ها را.
***
گفته بودم
بعد از مرگم ،
همه ی شکلات ها و آدامسهای شهر را همراهم دفن کنند.
حالا من از همه ی فرعون ها هرم ترم
تنها فرعونی که
دهانش بوی کاکائو می دهد.
که به زمین چسبیده ام.
———————————————————————————————————
گِره ( سعید حنایی و narration، روی تصویر ِ یک قتل ) Œ
( چه مو های قشنگی ! )
من دارم مرگ تولید می کنم .
نیلوفر های روسری را می پیچانم دور گردنش ،
چشمانش گره می خورد به آسمان
( چه چشمهای قشنگی ! )
از این پس
موهای پاشنه بلندش
به پاهای هیچکس نخواهد گرفت
( چه پاهای قشنگی ! )
***
از این به بعد اتاق ِ من را جزو ممالکِ پیشرفته محسوب کنید.
مثل ِ انگلیس و آمریکا و کانادا و ...
اگر در این کشور ها می شود با احسنتمت در خیابان بگردی بی آن که پلیس ۱۱۰ خفتت کند؛
اگر در این ممالک پیشرفته می شود احسنتمت را «نعوذ با الله» ببوسی و بغل کنی و...؛بی آنکه بترسی نبیره ی دختر خاله ی ِ شوهر دایی ِ مادرت ببیند و راپرتش را تایپ شده با کسر و اضافات در خانه تان، دودستی تقدیم والده ات کند ؛
اگر می شود هر جور که دلت می خواهد، غم و شادی ات را نشان دهی ؛ بی که انگ اخلال در امنیت ملی بر پیشانی ات بزنند ؛ و خداشناس ِ ناشناسی، شبانه ، تو را به سردابه ای نمور، ناخواسته ، میهمان کند و تنهایت بگذارد تا به غم هایت فکر کنی و تا اطلاع ثانوی خلوتت را به هم نزند ؛
***
در اتاق من هم(از این به بعد)،
هر وقت دلم برای یکی تنگ شد وشرایط اجازه نمی داد ببینم اش؛
اگر نمی شد ثانیه ای با احسنتمم تنها باشم ( به شرطی که شما فکر بد نکنید)؛
اگر غم ، ثانیه هام رو پر کرد و اگر شادی (که ندیدم اما باید احتمالش رو بدم چون از این به بعد اینجا جزو ممالک پیشرفته است و باید احتمال هر اتفاقی در نظر گرفته شود هر چند کم نظیر باشد مثل شادی من یا 11 سپتامبر)
لحظه ای حس کردم... ,و نخواستم کسی از حالم با خبر بشه؛
می شه سیگار کشید.
(البته باید متذکر شوم که این کار با در نظر گرفتن شرایط محیطی و تنظیم آن امکان پذیر است . فی المثل قفل کردن در اتاق ، باز کردن پنجره ، تنظیم باد پنکه به سمت پنجره ، گذاشتن صندلی جلوی پنجره و... .)
پس به افتخار چنین موفقیت بزرگی که کمتر از دسترسی به چرخه سوخت نیست و چه ادیسون ها که در گور دست به دهان نمانده اند ؛ دعوت می کنم شما را به یک دقیقه سکوت
با شمارش من شروع می کنیم
یک
دو
سی
- در جمله ی مورد نظر کلمه شادی به معنای خوش بودن و احساس شعف کردن می باشد، فاقد هر گونه صنعت ادبی است.
می خواهی برایت جک بگویم
پس گوش کن
"من هنوز هستم
نفس می کشم.
راه می روم و حرف میزنم"
فکر می کنم دیگر بس است .
خنده امانت را بریده.مثل من که گریه.
اشک می ریزی، مثل من که اشک...
قول می دهم هر شب یک جک تازه برایت بگویم.
قول بده که هر شب با هم گریه کنیم .
این بار از خودم
اینو خیلی وقت پیش نوشتم تقریبا ۴ سال پیش
دیگه نمی خوام شعر بنویسم.

...آشفته ام
با نگاهت شاید این بار گفته باشی...
من که آرام آرام ...
آشفته ام.
همه ی حرفها را که با نگاه نمی شود...
گیرم که با نگاهت حرف زدی!
من که روی نگاه کردن به نگاهت را...
چشمانت را...
از آن نگاه همیشه معمولی چگونه...؟
***
این بار می گویم
هر آنچه که نگفته ماند.
اما !
آیا؟
چطور؟
چگونه؟
باز فرزانه قوامی

خواب سياه
شب بوي هذيان و تب مي دهد
اتوبوس
تند و برهنه
خواب سياه خيابان را مي پراند
و دهان هاي باز
چشم هاشان را به آخر راه بسته اند
مردي با چشمدانش به آن طرف زوزه و مرگ مي رود
زني در بستر دعاهايش آبستن مي شود
و از آستين بريده اش
بچه هاي نارس مي ريزد
مسافر خواب هاي آشفته!
نمي داني كجاي دنيا بهارنارنج مي فروشند؟
من از راه رسيده ام
براي بچه هاي نارسم
گهواره اي از بهارنارنج مي خواهم
مسافر خواب هاي آشفته!
دهانم باز مانده
چشم هايم رو به آخر راه بسته شده
اما هنوز
تو با چمداني پر از زوزه و مرگ
به آن طرف هذيان و تب مي روي
اتوبوس
تند و برهنه
روي خواب هايم راه مي رود
با فرزانه قوامی شروع می کنم.
"گفته بودم ؛ من از نسل شهرزادهاي مضطربم" اسم کتابشه .

*همان باغ*
صبر می کنم
تا شب هم ساکت شود
بعد که می خواهم بنویسم
نمی دانم از کجا
صدای تو می آید
بعضی وقت ها که نیستی
می ترسم نیامدنت را صدا کنم
تو
از همین نقطه بلند می شوی
بعد یک دور می زنی
مثل بعضی وقتها
که پروانه ها دیوانه می شوند
و فرق اتاق و باغ را نمی فهمند
هول می شوی
مثل بعضی وقتها
که نمی توانم حرف بزنم
و دوست دارم هی بنویسم
از اینجا که نمی روی
جایت را گم کرده ای
اصلا شعر که بی تو نمی شود
فقط نمی دانم
چرا این "تو" همیشه سه نقطه دارد
و بعد ...
تو که در شعر هایم
باید " گل " شوی یا " پرنده " تا بتوانم بنویسمت.
باز هم صبر می کنم
شاید بشود چیزی نوشت
که حتا عصر پائیز هم که بخوانی اش
دلت نگیرد
بیا نیامدنت راخط به خط داد بزن
تا دیوانه شویم
و نفهمیم
فرق این را با آنهایی که نمی گوئیم
تا این بهار همینطور دور بزند
و فکر کند
اتاق همان، باغ است.
اتاقم را عوض کرده ام و به گوشه ای آمده ام که چهار گوشش با همه کوچکی اش ، دو پنجره دارد. ولی باز مثل تمام گوشه های خانه مان تو را ندارد.از گوشه ها خسته شده ام. شاید برای این است که در تمام گوشه ها گوشی برای شنیدن ندیدم.می خواهم در جایی مثلا گرد باشم (منظورم گرد عینک بعضی ها نیست. اصلا سعی نکنید ربطشو یه جایی فرو کنید)
از هجرتم به این گوشه خانه پشیمانم.و از تمام هجرت های دنیا.شاید همه بعد از هجرت پشیمان باشند مثه من.حتی اگه هجرتشون رو مبدا تاریخ کرده باشند.اما روشون نشه بگن.
اتاق جدیدم ۲ یا ۳ متر مربع از قبلی کوچیک تره و من جای کمتری دارم برای اینکه تو را اونجا تصور کنم و این کاره منو که از خیال پردازی زیاد خوشم نمی آد راحت تر می کنه.
راستی خواستم بگم که برای احسنتمم خواستگار اومده و من اینجا هر گونه تهمتی که بعضی ها به اسب بزرگ (بعدا در مورد این اسب بیشتر می گم ) می زنند رو انکار می کنم چون من بهتر از هر اسب دیگه ای می دونم که اسب بزرگ، اسب تر از این حرفاست.
از احسنتمم می گفتم که می خواهد مرا بدون احسنتم بگذارد.من که تنها بودم حالا بیاییم و فرض کنیم احسنتم هم بره.حالا من چیم ؟من کی ام ؟اینجا کجاس؟ شاید همون پرتقال فروش معروف سر کوچه ای که تراس خانه اش دیگر احسنتمی ندارد.
تا الان می نالیدین که وبلاگم خیلی دپه.حالا صب کنین احسنتمم بره بهتون میگم دپ چیه.
یکی به قول خودش معلوم الحال کامنت گذاشته که اگه آپدیت نمی کنی درشو گل بگیر.تویی که دندونا تو بستی فرار نکنن، تویی که از تمام گل های دنیا کاکتوس رو دوست داری، اونم از نوع درازش. تویی که ماست رامک هم پاستوریزه تر تشریف داری، تویی که فرق باواریا و دلستر آناناس رو نمی فهمی،،، تو که بهتر از همه می دونی که تلفن خونمون قطع بوده پس چرا جو درست می کنی تا از بازدید کننده های میلیونی این وبلاگ کم کنی تو برو refresh ات رو بکن آمارت بره بالا .
تا بعد یا علی
یا یکی دیگه.
این روز ها کنار کاکتوس هایی که ندارم تا صبح بیدار می مانم.
و به چیز هایی که ندارم فکر می کنم .
فکر کردن به چیزی که نداری راحت تر از فکر کردن به چیز هایی ست که داری.
ولی کار جایی گره می خورد که به چیزی فکر کنی که نمی دونی داری یا نداری.
درست ۴۰ یا ۵۰ متر آنطرف تر از اینجا
یکی هست که با کاکتوس هایش یک تیم فوتبال می شوند.
و درست همان فاصله، اینطرف تر از آنجا، منم که با تمام آنچه که دارم،
گل کو چیک هم نمی شود.....
می گفت : ریختن اشک هایت را، با قانون نیوتن هم می توان ثابت کرد.
می گفت: اصلا چرا نیوتن دو ، دو تا چهارتا هم که بکنی می بینی اشکهایت چاره ای جز ریختن ندارند.
(چه خوب است اینکه دلیلِ هر چیزی زیرش نوشته باشد که آدم میان دلیل های نا مربوط و غیر منطقی سر در گم نباشد.)
مادرم می گوید پای چشمم کبودشده.انگار کسی با ماژیک سیاه خط کشیده باشد.
(چه خوب است همیشه توضیحاتی که زیر نویس می شوند خوانا باشند.و در انتخاب فونت و سایز دقت شود، تا خواننده را به اشتباه نیندازد.)
قرصی به دستم می دهد با یک لیوان آب:بخوری هم کبودی پای چشمت خوب می شود،هم آبریزش چشمت.
(چه خوب است هر چیزی قرصش به بازار بیاید و هیچ دردی بی درمان نماند.)
قرص چشمهایت چرا به بازار نمی آید؟! تا من مجبور نباشم برای دیدنشان ساعتها جلوی تراس خانه تان بایستم.
(جلو آمدگی تراس خانه ها، در ضوابط شهر داری دارای اندازه و مکان مشخصی ست تا موجب مزاحمت خانه های مجاور نباشد)
کاش تراس خانه تان، تا کوچه ی ما می آمد تا هر وقت زیر چشمم با ماژیک سیاه می شد قرص چشمهایت را می خوردم .

نمی بینی که دفترم سرخ می شود
و نوشته هایم
زیر دله های خون خوانا نیست.
این منم که ثانیه هایی بی تو ساخته ام.
جنازه ام را آن سوی شب خاک کنید
و نگاهم را ندیده بگیرید.
انگار
من نبوده ام که که نوشته ام.
انگار
من نبوده ام که گفته ام.
انگار
من نبوده ام که بوده ام.
انگار
نه
انگار.
این نوشته ها ضربه دارند.
تا آخر بخوان.
شاید ضربه اش آیینه ات را شکست.
اههههههههاااااا.عرض کنم که !!!!!!!!
سیگارش را با ته مانده سیگارش روشن می کند.
زل می زند به من
انگار می خواهد حرفی بزند
یا اینکه شعری بخواند.
اما هیچ نمی گوید.
نمی خواهم وادارش کنم تا زبان باز کند.
شاید دوست نداشته باشد.
اما هر شب کارش شده زل زدن به من
و دود کردن حرفهایش.
چه راحت از دهانش خارج می شوند.
بی آنکه کسی چیزی شنیده باشد.
من و آیینه شبهای زیادی را با هم تنهاییم.
من به آیینه شبیه ترم تا تو.
تو به هیچکدام شبیه تر نیستی حتی خودت.
این را من می دانم و تو.
و آیینه ها ندانسته تکرار می کنند.
وقتي که غم تمام وجودم گرفته بود و
تو کور مي شدي
وقتي به عهد مان وفا نمي کردي و
دور مي شدي
هرگز خبر نداشتي که در دلم
چون تلخ ترين حادثه منفور مي شدي
فصل مرور خاطره ها در دفتر خيال
آن سطر هاي سياه
تو بودي که هاشور مي شدي
شکسته تر از آنم که بندم زنند
و راهیان غریب
از شکسته های دلم عشق می نوشند
لبریز خواهم بود و لب سوز
و اشک از چشمانشان جاری خواهم کرد
دو نخ مانده تا شب تمام شود
هر چه دود کردم شبیه تو نشد
شاید فردا
شاید شبی دیگر

می خواهم کوچه ها را بنویسم
خط به خط .بدون غلط
تو بیایی هر وقت که خواستی قدم بزنی.
به نام خودمان
فرقی نمی کند بخوانی یا نه.
می نویسم تا سیاه شوم.
مثل هر شب که نمی خوانی ام.
و صبح بیدار شده ام با شب فرقی نمی کند.
که این روز ها بی کلاه می گردم.
سرم سوت می کشد.
چشمانم پر می شوند
و خالی می شوم.
سایه های این روز ها کشیده ترند
گاهی سایه تو تا خانه ما می آید
و گاه حتی کشیده تر می شوی
آنقدر که حس می کنم
دستم دیگر به موهایت نمی رسد.
موهای سپیدم را گره میزنم به بختت.
سیاه هایشان مال خودم...
و یا مثل تو می مانی.